اولین غلت زدن ها
ارغوان قشنگم، عزیز دل مامان.
تو روزهای بدی که انگار خواب بود و همش چشممون به در، که دایی حمید بیاد یا از خواب بیدار بشیم و ببینیم فقط یه خواب الکی دیدیم مثل خیلی از خواب های مغشوش که قبلا هم دیده بودیم و توشون از بس گریه کرده بودیم از خواب پریده بودیم و اون موقع در میون بغض و گریه؛ خوشحال از این که همه چی خوابه، خندیده بودیم، شما اولین غلت خوردن های زندگی امیدوارم و از خدا می خوام طولانی و پربرکتت رو زدی.
انگار می خواستی بهمون بفهمونی که زندگی هنوزم جریان داره و ما باید قبول کنیم که عزیز دلمون به یه دنیای بهتر از این دنیای فانی رفته و جاش خوبه،
شما فهمیده بودی که حالا همه امید مامان جون و باباجونت شدی و همه دل خوشی شون به شماست. یه روز بعد از مراسم هفتم تا مامان جون که داشت خاطرات دایی رو می خوند خواست بزنه زیر گریه، سما که اصلا نمی تونستی ببینیش و مشغول شیر خوردن بودی، سرت رو کاملا به طرفش چرخوندی و زدی زیر خنده، اون موقع بود که مامان جون از خنده شما یهو خنده اش گرفت و بغضش رو خورد.
الهی قوربونت برم که روز به روز داری عزیزتر میشی و تو این مدت با خنده هات دل همه رو بردی.
تو این روزای پر غصه تو تنها عامل لبخندی.

اینجا شما چهار ماه و دو سه روزته
ارغوان در تلاش برای غلت زدن، با سه حرکت در عرض چند ثانیه

حرکت اول

حرکت دوم
و این هم حرکت آخر. افرین دخترم
البته شما فقط به سمت چب غلت می زنی.

انگار خودتم فهمیدی چه کار مهمی انجام دادی، تو این عکس احساس غرورت کاملا مشخصه.


اولین غلت زدن ها
